
قدم زدن ات را به باران ببخش
ـ خواستگار گریان دخترانگی ات ـ
چترت را باز کن
می ترسم آسمان سقوط کند!
بگذار نفس بکشد هوا
یا رویش گل کند از گیاه
کجا می روی؟
ترتیب جهان را به هم زده ای!
وقتی چنین یگانه می شوی با جهان
و همه چیز به تو سرایت می کند
از طبیعت بی جان!
مثل حالا که دست هایت سبز است
انگار تازه رسیده ای
از فصل چیدن سیب های کال
دست هایت گرم است
انگار تا مدتی بعد از طلوع
دعا می کردی!
اینجا همه چیز بعد از تو رخ می دهد
حادثه های خوب
حادثه های بد
حادثه های محال
وقتی به لحن شرجی خلیج می خوانی
از خلیج
تا به صدای خسته خزر
از شمال
اینجا همه چیز بعد از تو رخ می دهد
کجا می روی؟
ترتیب زمان را به هم زده ای!
باران هاشور می زند پشت سرت
راه هایی را که از آن عبور کرده ای!
بازگرد و نگاه کن!
کجا می روی؟
ترتیب باران را به هم زده ای!
مهدی نیاکی
تهران ـ دی ماه ۱۳۸۶
|
+| نوشته شده توسط
مهدی نیاکی در شنبه پانزدهم دی 1386
|